مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

38

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

اگرچه سالى يك دفعه باشد ، زيارت كنى . حسن گفت : به چشم . هرچه گوئيد ، چنان كنم . در حال ، دختركان برخاسته ، از بهر او توشه مهيا كردند و عروس را با زرينه و گوهرهاى گران‌قيمت بياراستند و چندان تحفهء كه در شمار نيايد ، از بهر او مهيا كردند . پس از آن طبل را بزدند . اشتران پديد گشتند . بيكى از آنها توشه و تحف و هدايا بار بستند و ملكه را با حسن به دو اشتر ديگر برنشاندند و تا سه روز در مشايعت ايشان برفتند . و در آن سه روز ، سه ماه مسافت طى كردند . پس از آن ، دختركان ، ايشان را وداع كرده ، خواستند كه بازگردند . دخترك خردسال كه خواهر حسن بود چندان بگريست كه بى خود گشت . چون به خود آمد ، اين دو بيت برخواند : تن مرا تو همىامتحان كنى ببلا * دل مرا تو همىآزمون كنى بفراق ترا كه گفت كه بگسل ز نيت و پيمان * ترا كه گفت كه بگذر وعده و ميثاق چون شعر بانجام رسانيد ، حسن را وداع كرد و ازو درخواست كه چون به شهر خويش رسد ، او را فراموش نكند و در شش ماه يك دفعه به زيارت او بازآيد . و ديگر با حسن گفت كه : هروقت ترا كارى روى دهد يا از چيزى هراس كنى ، طبل مجوس را بكوب كه اشتران بنزد تو حاضر شوند . آنگاه سوار گشته ، بسوى ما بازگرد . حسن با دخترك پيمان بست و سوگند ياد كرد كه زيارت ايشان ترك نكند . آنگاه دختركان را ببازگشتن سوگند داد . دختركان بازگشتند و بجدائى او محزون بودند و بيش از همه ، خواهر حسن اندوهگين بود و شبانروز هميگريست . دختركان را كار بدينجا رسيد . و اما حسن با زن خود ، شبانروز كوه و صحرا نورديد تا اينكه در شهر بصره بخانهء خود رسيد . اشتران بازگردانيد و خودش رفت تا در بگشايد . ناله حزين مادر بشنيد كه با جگر تافته همىگريست و اين ابيات همىخواند : كجائى اى به دو لب آب زندگانى من * كجائى اى غم تو اصل شادمانى من ببوى وصل توام زنده وز غمت مرده * اگرچه فارغى از مرگ و زندگانى من